درد و دل مادرانه...

میخوام تو این پست کلی واست بنویسم از بزرگ شدنات. گاهی به خودم میگم واااای علی چقد زود داره بزرگ میشه درسته خیلی سخت گذشت تا به اینجا رسیدی مخصوصا اون چهار پنج ماهه اول که خیلی دورانه سختی بود . منم مادری بودم که تازه داشتم این چیزا رو میدیدم و تجربه میکردم البته مامان جون مهربونم خیلی کمکم کرد و از تجربیاتش استفاده کردم . یادمه اولین شبی که بعد از 50 روز پیش مامان جون بودم وسایلا رو جمع کردیم و اومدیم خونه خودمون چه شبه سختی بود همش نگرانه این بودم که یه وقت خوابم نبره تو گریه کنی متوجه نشم یه وقت تو خواب صورتت نیاد رو تشک و خفه شی نتونی نفس بکشی و..... ولی دیدم نه بابا حسه مادرانه خیلی قویتر از این حرفاست که خواب بمونی و چیزی متوجه نشی تا صبح چندین بار بلند میشدم و نگات میکردم نه تنها من بلکه بابا هم همینجوری بود . بابا خیلی کمکم کرد تو این مدت پا به پای من از خواب بیدار میشد.بماند اون شب هایی که سه تایی ساعت سه نصفه شب سوار ماشین میشدیم و تو خیابونا میگشتیم تا خوابت ببره , از بس گریه میکردی تنها راه چارش همین شده بود. یه شب که ساعت 4.30 رفتیم بیرون تا میومدیم وایسیم بیدار میشدی این شد که تا صبح با بابایی تو خیابونا میچرخیدیم و در آخر هم رفتیم آش و نون گرفتیم آوردیم خونه و به سه تا همسایه های تو ساختمون دادیم واسه اینکه کلی گریه کرده بودی و یه جورایی میخواستیم عذر خواهی کنیم
که همشونم گفتن این علی آقا چرا انقدر دیشب گریه میکرده
![]()
در کل تو بچه ی نا آرومی بودی تو این مدت چهار پنج ماهگیت بعدش دیگه خوب شدی حالا که بهش فکر میکنم میبینم تمام اون روزایی که با گریه هات گریه میکردم و کاری از دستم برنمیومد واسه دل درد های کولیکی , چه زود تمام شدن و حالا گل پسرم بزرگ شده قد کشیده راه میره میدوه حرف میزنه شعر و آواز میخونه...فضای خونمون پر شده از شیطنتها و شادیها و صدای خنده ای شیرینت که اگه یه روز تو خونه نباشی فکر میکنم که شاید آرامشی تو خونه هست واسه اینکه استراحتی کنم یا اینکه کتاب بخونم و فکر کنم و خیال پردازی...ولی بعد میبینم نه،آرامش خونه و زندگیمون با حضور گرمه تو برقرارتر میشه.
![]()
کوچولوی دوست داشتنیم اونقدری بزرگ شدی که میای پیشم و دست کوچیکتو میزاری رو شکمت و با یه لحنه آروم و مظلوم میگی " مامان گشمه شیر میخوام " و یا " اداخ " میخوام همون غذا منظورته.منم تو رو بغل میکنم و کلی بوس محکمت میکنم آخرش میگم هههیییییی بعد خودت بلافاصله میگی " چسبیداااا " 
اونقدر بزرگ شدی که جوراب و شلوار و سوییسرت و کفشتو خودت بیرون میاری . کفشتو جفت میکنی و میزاری تو جاکفشی.
وقتی واست شیر میارم که بخوری میگی " میسی ممنون " از بس عاشقه شیری بعد از اینکه تا ته لیوانتو میخوری میای و قد میکشی روی اون پنجه های خوشکلو کوچولوی لوبیایی شکلت وایمیسی که لیوانتو بزاری رو اپن و به مامان بگی " خودم " یعنی خوردم،منم کلی تشویقت کنم . یا ظرف میوه تو که میخوری برمیداری و میزاری رو اپن رو زمین به امان خدا ولشون نمیکنی . آفرین پسر منظم خودم حقا که به مامانت رفتی.
اونقدری بزرگ شدی که موقع ناهار و شام میگم علی مامان سفره رو ببر سریع میری سراغه کشو سفره رو برمیداری و پهن نیکنی با تلاش فراوان،بعدش هی میای و تک تک از من وسایلارو میگیری کمکم میکنی.من تو رو دارم دختر دیگه میخوام چیکار... 
اونقدر بزرگ شدی که خیلی راحت به بقیه سلام میکنی گاهی داوطلبانه و گاهی هم به درخواست من و بابا. میگی " سنام " و بلافاصله دستتو به نشونه دست دادن دراز میکنی آفرین به پسره اجتماعیم.خیلی زود با غریبه ها اخت میشی و راحت ارتباط برقرار میکنی.این یکی دیگه به من نرفتی مثله بابایی از حق نمیشه گذشت 
اونقدری بزرگ شدی که دیگه جواب تلفونامونم شما میدی " ابو سنام کیه خوبی " 
انقدری بزرگ شدی که دیگه بلدی با خودت بازی کنی تو یه پست بازیهایی که خودت انجام میدی و میزارم واست.با خودتم زیاد حرف میزنی زیاداااااا.
اونقدر بزرگ شدی که بلدی چجوری با سیاست های خودت من و گول بزنی که واست سی دی بزارم یا بابا رو چطوری از اون حالتی که یه کاره اشتباه انجام دادی و میخواد دعوات کنه چهره ی عصبانیشو به خنده تبدیل کنی.



مثلا چند روز پیش اومدی پیشم تو آشپزخونه منم دارم غذا درست میکنم شما هی میگی " مامان سی دی بزار " منم میگم فعلا کار دارم صبر کن مثلا دارم ظرف میشورم . ببین دستام کثیفه باید صبر کنی تا تمام شه.بعدش شما هی از من مبپرسی " تام شد " میگن نه هنوز باید صبر کنی بعد شروع میکنی به شعر حسنی خوندن " وا وا وا حسنی میای حموم " بعد یه نچ خشکل میگی و ادامه " نیمیام " دوباره مامان "تام شد " میگم آره کم کم داره تمام میشه شروع میکنی به گفتنه "هووووووا هوووووووا تام شد سی دی" هورا هورا تمام شد سی دی . دیگه من مجبورم کارمو قط کنم و گوله شما رو هم که خوردم بیام و سی دی بزارم.کلا وقتی میگی سی دی سعی میکنم تا اونجاییکه بشه از زیرش در برم و با چیزای دیگه مشغولت کنم ولی خب گاهی وقتا نمیشه دیگه...
یا یه روز از روی دسته ی مبل افتادی پایین و کلی گریه کردی دوباره رفتی همونجا نشستی بابا اومد که دعوات کنه برگشتی بهش میگی با یه لحن کش دار و غلیظ و مظلوم " بابااااااا دوست دانم " شروع میکنی به بوس کردن به نظرت تو اون شرایط میشه چیکار کرد ... 
یه نمونه از کارای دیگت اینه هی میگی " مامان بیا " میگم کجا بیام،میگی " تو اتاخ علی" میام باهات یه کم پیشت هستم و بازی میکنم وقتی میخوام برم بیرون میگی " مامااااان نیگاش کن ماشین ،اتتسخ،توپ " میخوای گولم بزنی که نرم .اون واژه ای هم که معلوم نبود چی هست منظور همون استخر.
انقدری بزرگ شدی که بیشتره فعلا رو دیگه قشنگ طبق دستور زبان به کار میبری بهت میگم خوردی میگی خوردم میگم رفتی میگی رفتم میگم پوشیدی میگی پوشیدم و .... 
انقدر بزرگ شدی که از روی مبل با پاهای جفت شده میپری پایین و کلی خودت ذوق میکنی بعدشم به جای اینکه بگی نگام کن میگی " نیگاش کن " البته این تیکه رو فقط خارج از دستور زبان فارسی میگی .
اونقدری بزرگ شدی که وقتی خوابت میاد میام پیشم و میگی " مامان خوابم میاد " یا وقتی میریم جایی مهمونی آخرش که خسته میشی هی میای پیشه من و بابا و میگی " خسمه " چشماتم نیمه باز نگه میداری....
اونقدری بزرگ شدی که سره میدون مطهری که میرسیم میدونی دیگه توی مسیره خونه ایم هی میگی " خونه ,مامان خونه؟ " منم میگم آره پسرم نزدیک که میشیم میگی "یسیدیم " تو مسیرم همه جارو شناسایی میکنی پارک محله ای که میریم,سوپری که بابا از اونجا واست شیر میگیره,مهد کودکی که با مامان میری,دیگه فک کنم تو خیابونمون تنها باشی راحت راهو پیدا کنی
. اگه از کوچه هم رد شیم یا مثلا میخوایم با هم بریم مهد اگه به جای سمته راست از سمته چپ برم از عمد،سریع میگی " ااااا ایچا "
علاوه بر خونه ی خودمون خونه بابا جون اینا و بابا بزرگ و عمه رو هم خوب بلدی.تاااازه اون روزی که میخواستیم بریم آتلیه تا عکساتو بگیریم تا وارده خیابونش شدیم و داشتیم کم کم نزدیک میشدیم سریع گفتی " چیک چیک عس،حاله "اصلا فکرشو نمیکردم با یه بار اومدن تو ذهن کوچولوت مونده باشه باهوشم.
اونقدر بزرگ شدی که خیلی راحت شبیه سازی میکنی تصاویری رو که میبینی دیروز یه کارت روی میز بود واسه بیرون بری بود که نزدیک محله کاره باباست و تو چند باری اونجا رفتی و با منشی که اونجا هست و خیلی دوست داره و مهربونه بازی کردی و خوراکی واست خریدی بهشم میگی خاله یا همون" حاله "خودت.کارتشو که دیدی گفتی" چیه " منم گفتم عکسه یه آقایی که کلاه گذاشته سرش داره آشپزی میکنه اون وقت سریع گفتی " حاله . به به .بابا "از روی تابلو اونجا تشخیص دادی . یه تیشرت پوشیده بودم روش عکسه خرگوش بود بعد اومدی اشاره میکنی بهش میگی چیه میگم خرگوش.کلا عادته هرچیزی رو هم که بلدی هزاران بار میپرسی چیه؟ بعد در جوابه من میگی " هروش سی دی " منم منظورتو از سی دی نفهمیدم امروز که داشتی سی دی میدیدی یهو دیدم همون خرگوشی که رو تیشرتم بود و داره نشون میده . قربون پسره با دقتم بشم. 
اونقدر بزرگ شدی که اصلا فکر نمیکردم حسه بویاییت انقدر قوی شده باشه بابا نون خریده بود اومد خونه شما خواب بودی بعد که بیدار شدی لباس پوشیدی که بریم بیرون تا سواره ماشین شدی یهو گفتی نون من فکر کردم نون دیدی رو صندلیه ماشین بعد دیدم نه نونی نیست یهو متوجه شدم که چه بوی نوی میاد تو ماشین دیگه بابا پیاده شد و رفت واست از خونه نون آورد.
اونقدر بزرگ شدی که دیگه وقتی واست توضیح میدم تفاوت شب و روز و , شب که میشه میای پشت پنجره و میگی " مامان شبهههه؟ " میگم آره بعد میگی " ماه " میگم آره مامان ماه تو آسمونه دوباره میگی " خوشید حوابهههه؟ " میگم آره پسرم خورشید خانم رفته خونشون بخوابه
اونقدر بزرگ شدی که وقتی باهات منطقی حرف میزنیم قبول میکنی.مثلا یه نمونش اینکه ظهر وقتی بابا بیاد خونه و ناهار میخوره بعد میره که بخوابه بهت میگم علی جان شما دیگه نرو تو اتاق بزار بابا استراحت کنه خستشه میخواد بره سر کار اولا گوش نمیکردی ولی حالا از بس گفتم بهت دیگه میدونی برنامه بابا چیه؟ ظهر که میاد میگی " بابا سپه بیاییم بخوییم " بابا سفره بیاریم بخوریم.بعد ناهار که بابا میره بخوابه دیگه دنبالش نمیری وقتی هم بهت میگم علی برو صدای بابا بزن بدونه اینکه اینو بهت بگم خودت میگی " بابا پاشو چای " میدونی بعد از خواب بابا چای میخوره. بعدم که میره لباش میپوشه میگی " بابا سره تار " یعنی بابا میخواد بره سره کار در صورتیکه قبلا پشت سرش گریه میکردی که باهاش بری
اونقدر بزرگ شدی که نسبت های فامیلی رو تا حدودی دیگه تشخیص میدی. مثلا وقتی ازت میپرسیم اسم مامان آجی فاطمه چیه میگی, ویا وقتی میگیم اسم مامان عمو ابوذر چیه اسم مامان و بابای دایی محمد اسم مامان و بابای سارینا .سبحان و اسم مامان بابا چیه یا بابای مامان چیه و ...
اونقدر بزرگ شدی که خودت گوشی مامان و برمیداری فقط به من میگی رمزش و بزنم خودت میری زنگ میزنی به بابا و دایی و بابا جون . میری خودت فیلماتو میاری ومیبینی , عکساتو میبینی زوم میکنی بزرگ ,کوچیک آهنگ میزاری و...
اونقدر بزرگ شدی که وقتی قاشق دارو رو میارم که بهت بدم ومیگم این شربتو بخور تا بعدش بهت آب بدم بدون هیچ چون و چرایی دهنتو باز میکنی در صورتیکه قبلا اصلا اینجوری نبودی
اونقدر بزرگ شدی که تمام شعرایی که واست میخونمم حفظ کردی دیگه یه تیکشو خودم میخونم یه تیکشو تو ولی اگه من یه وقفه ای کنم خودت سریع ادامه میدی البته هنوز فقط من متوجه میشم از شعرایی که میخونی.
صلواتم دست و پا شکسته میفرستی.
اونقدر بزرگ شدی که براحتی حلقه هاتو روی هم بچینی و پازلای مربوط به سنتو خیلی راحت بچینی.حتی اگه تمام قطعاتش و یکجا بریزم تو یه کاسه میدونی کدومش ماله کدوم حیوونه با وجوده اینکه بیشترشون همرنگ هستن. 
اونقدر بزرگ شدی که بیشتر از قبل خودتو سرگرمه نقاشی کشیدن میکنی البته فکر میکنم استارتشو خودم زدم , وقتیکه واست مقوا چسبوندم رو دیوار تا راحت و آسوده با پاستل و مدادرنگ نقاشی کنی.
اونقدر بزرگ شدی که مربع و دایره و مثلث رو میشناسی و دایره رو بلدی بکشی.رنگ آبی و سبز هم تشخیص میدی
اونقدر بزرگ شدی که سوار ماشین که میشیم خودت سریع میری عقب میشینی.
تازه بعضی وقتا نگاه به ما میکنی و خودت کمر بندم میبندی
![]()
ولی هنوز................................................................
انقدر بزرگ نشدی که از تاریکی نترسی از گربه نترسی از مرغ وخروس نترسی.البته این ترساتم همشون تقصیره خودم شد چون دیدی من نسبت به این حیوونا واکنش نشون میدم تو هم...
اونقدر بزرگ نشدی که وقتی بهت میگم این کارو نکن میگی چشم ولی معنیشو نمیدونی و دوباره انجامش میدی
هر چند یه بار یه پوست شکلات گذاشته بودی دهنتو بیرون نمیاوردی بعد بابا بهت گفت بیرونش بیار بنداز تو دست بابا تا بهت یه دونه شکلات بدم تو هم سریع گفتی چشم و بیرونش آوردی
حالا ما این وسط این نتیجه رو گرفتیم که معنیشو میدونی ولی جاهایی که به نفعته عمل میکنی شیطون
اونقدر بزرگ نشدی که موقع جیشت بگی جیش دارم و همچنان عاشقانه پوشک شدن و دوست داری
اونقدر برگ نشدی که شبا جدا بخوابی میخوام دو سال و نیمت که شد دیگه جدات کنم.هنوزم متاسفانه روی پا میخوابی
اونقدر بزرگ نشدی که خودت غذاتو بخوری یه کوچولو با قاشقت و غذا بازی میکنی یعنی هی قاشقتو پر میکنی و نصفشو میبری تو دهنتو بقیه میریزه یه کم با دست و در نهایت صدای من میزنی
اونقدر بزرگ نشدی که لباساتو خودت بپوشی
اونقدر بزرگ نشدی که از من و بابایی گول نخوری
یه وقتایی که بابا از دوستش هات داگ میگیره (منم که عاشقه هات داگ
) میاره خونه یه نون ساندویچ اضافم میگیره منم شامتو که بیشتر به صورت کوکو هست میزارم بینش یه فویلم میپیچم دورشو بهت میدم و تو به همین سادگی گول میخوری
اونقدر بزرگ نشدی که شبا خواب که میبینی بدونی واقعیت نیست کلی گریه میکنی و دست من و میگیری میبری تو اتاقت , سراغ اسباب بازیهاتو میگیری.این روزا خیلی خواب میبینی همشم خوابای بد میبینی نمیدونم چرا
اونقدر بزرگ نشدی که وقتی کفشت از پات کوچیک میشه قشنگ بیای به مامان بگی یه بار در عرض 4 ماه کفشت واست تنگ شد و دو تا ناخن شصت پات افتاد
حالا از اون موقع به بعد همش مواظبم که اونجوری نشه.
اونقدر بزرگ نشدی که وقتی میریم پیش دکتر گریه نکنی با وجوده اینکه کلی تو خونه با وسایلاش باهات بازی میکنم و معاینه ولی انگار نه انگار
خوشبختانه اونقدر بزرگ نشدی که بدونی نوشابه ترش نیست بلکه نوشیدنی بسیااااااااااار مفیدی برای بدن میباشد
نمیخوری و میگی ترشه هر چیزی رو که دوست نداشته باشی میگی ترشه چون علاقه ای به ترشیجات نداری
![]()
روز به روز بزرگتر شدنت را میبینم و بر تجربه هایم افزون میشود
می آید آن روزی که دیگر اجازه نمیدهی از بزرگتر شدنت خبردار شوم
هنگام کابوس و رویاهایت در کنارت باشم و تو را در آغوش بگیرم و بوسه بر گونه هایت زنم
می آید آن روزی که ناهار و شام را با عشق میپزم و وقتی به خانه می آیی در جوابم میگویی بیرون خوردم
دیگر خیلی کم ما را به اتاقت دعوت میکنی
دیگر سلیقه ی ما را برای لباس پوشیدنت نمیخواهی
دیگر آن بوس ها,بروز دادن احساسات "دوست دانم" کمرنگ شده اند
دیگر گول نمیخوری بلکه گول میزنی


درد و دل مادرانه... 



